جعفر حميدى
45
تاريخ اورشليم ( بيت المقدس ) ( فارسى )
جواب داد : يهوه مرا كمك كرد . آنگاه اسحاق گفت : اى پسر من ، نزديك بيا تا ترا لمس كنم ، آيا تو پسر من عيسو هستى يا نه پس يعقوب نزد پدر آمد و اسحاق او را لمس كرد و گفت : آواز ، آواز يعقوب است ليكن دستها ، دستهاى عيسو است و او را نشناخت و خيال كرد عيسو است و او را بركت داد . و گفت : آيا تو پسر من عيسو هستى ؟ گفت : هستم . پس او را بركت داد و دعا كرد و گفت خدا ترا از شبنم آسمان و از فربهى زمين و از فراوانى غله و شيره عطا فرمايد . قومها ترا بندگى كنند و طوايف ترا تعظيم نمايند ؛ بر برادران خود سرور شوى ؛ ملعون باد هر كه ترا لعنت كند . و هر كه ترا مبارك خواند ، مبارك باد . چون اسحاق از بركت دادن يعقوب كه خود را به جاى عيسو جا زده بود فراغت يافت و همين كه يعقوب بيرون رفت برادرش عيسو از شكار بازآمد . و او نيز خورشى ساخت و براى پدر آورد و از او خواست تا بخورد و جانش را بركت دهد . اسحاق گفت تو كيستى گفت من عيسو هستم . پس لرزه بر اندام اسحاق افتاد و گفت پس كسى كه قبل از تو آمد و شكار آورد و بركت شد كه بود ؟ عيسو متوجه شد كه اين كار يعقوب است . نعرهاى عظيم و تلخ برآورد و گفت : اى پدر مرا نيز بركت بده گفت : برادرت به حيله آمد و بركت ترا گرفت . عيسو گفت : نام او را يعقوب به خوبى نهادهاند زيرا كه دوبار مرا از پاى درآورد اول ، نخستزادگى مرا گرفت و حالا بركت مرا ؛ اما اسحاق ، عيسو را سرورى و ثروت داد ، از آن لحظه بين دو برادر كدورت حاصل شد . عيسو با خود گفت زمان مرگ پدرم نزديك است بعد از او برادرم يعقوب را خواهم كشت . چون اين سخن را در حضور رفقه اعلام داشت او نگران جان يعقوب شد و به او پيشنهاد كرد از كنعان خارج شود و به « حران » به نزد ( لابان ) برود تا خشم عيسو فرو نشيند . در آن زمان حتيها در سرزمين كنعان ساكن بودند و رفقه و اسحاق مايل نبودند كه يعقوب از قوم حتى ساكن كنعان ، زنى را به همسرى اختيار كند . از او خواستند موقعى كه به خانهء دايى خود - لابان - رفت دختر او را به زنى بگيرد . پس اسحاق يعقوب را دعا كرد و او را روانه راه ساخت . يعقوب از « بئر شبع » - برشهبا - در قسمت جنوبى فلسطين كه محل سكونت خاندان اسحاق بود حركت كرد و به سوى حران روانه شد . در بين راه به موضعى رسيد كه به خاطر فرا رسيدن شب مىخواست در آنجا